الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
123
علل الشرايع ( فارسي )
سپس فروختند و ليكن پسر دوم را به خدا سپرد و به او اعتماد كرد و گفت : * ( فَا لله خَيْرٌ حافِظاً ) * ، خداوند آن حضرت را بسرير سلطنت رسانيد و يوسف را به او بازگردانيد و از محنت و غم و اندوه رهائى يافت . باب چهل و دوم علت آنكه برادران يوسف گفتند اگر بنيامين سرقت نموده . . 1 - حديث كردند ما را . . . از اسماعيل بن همام كه ميگفت : ميفرمود : حضرت رضا عليه السّلام در تفسير آيه : * ( قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَه مِنْ قَبْلُ ) * ، براى حضرت اسحاق عليه السّلام كمربندى بود كه پيغمبران بزرگ آن را از يك ديگر به ارث ميبردند ( و حضرت اسحاق موقع رحلت آن را سپرده بود بدخترش ساره ) و در پيش عمه حضرت يوسف بود و يوسف را بسيار دوست ميداشت و او را در خانه خود نگاه داشته بود . روزى حضرت يعقوب يوسف را از خواهرش طلبيد كه به منزل خود بياورد و فرمود او را باز پيش تو ميفرستم ، عمهء يوسف براى يعقوب پيغام فرستاد كه اى برادر يوسف را امشب نگاه ميدارم و فردا نزد تو خواهم فرستاد زيرا بسيار دوستش ميدارم و ميل دارم كه امشب او را نيكو ببينم چون صبح شد كمربند را در زير لباسهاى يوسف بست و حضرتش را نزد يعقوب فرستاد ( و خود بعد از چند ساعتى بنزد يعقوب شتافت ) و گفت كمربند مخصوص را سرقت كردهاند ( و من همه را تفتيش نمودهام و نيافتهام بايد يوسف را هم تفتيش نمايم و دست برد و لباسهاى يوسف را بالا زد ) و آن را در كمر يوسف ديدند كه بسته بود ، آن را باز كرد ( و گفت يوسف كمربند را سرقت نموده من او را ببندگى ميگيرم و به اين حيله يوسف را پيش خود برد ) . در آن زمان چنين رسم و قرار بود كه اگر كسى چيزى را از ديگرى ميدزديد سارق را صاحب اموال دزديده شده ببندگى ميگرفت .